تبليغاتX
مرا به سوی نور ببر ای یار دیرینه - نهمین نور
به سوی من بیا اگر با من می مانی

                                    گذر

هوای سرد درونم رخنه کرده

رگ جوشان قلبم لخته کرده

سیاهی در درون چشم مرده

دو چشمانم به سان جوی گشته 

تنم عریان، لبم بی حرف مانده

دو دستانم بدون یار گشته 

لب تشنه به آب عشق مانده

مرا دیگر غم حجرت بکشته

غم از در، از دیوار این دل

از این پایین به بالا راه رفته

چه سود از این همه حرافی من

که چشمانش از این چشمم برفته

دگر پرواز باید کرد ای دل

که در دنیا زمین از دست برفته

بکن پرواز، پروازی دل انگیز

بکن شادم که رنگ عشق رفته

مرا چون بال بگشودم ببینید

پر و بالم از این عشقت شکسته

ولی پرواز کردن رام می کرد

دل بیمار را، از دست رفته 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:42  توسط محمد باقر حقی |