![]() |
![]() |
|
| به سوی من بیا اگر با من می مانی |
|
نگارین سفر
باز نگارین سفر آغاز گشت
با دگـــر دل همه بی یـــار گشت
درد نشست در دل دیوانه ام غمکده را این دل من خانه گشت
گو بروند و بگوبند به یار
چشم به گریه همه بی آب گشت
یار ثمین آمدنش می رسد وقت صباح است دل من شاد گشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:26 توسط محمد باقر حقی |
|
نمی دانمخداوندا نمی دانم که هستمنمی دانم چه می خواهم ز هستم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:24 توسط محمد باقر حقی |
|
|
عشق جاوید چه می خواهیم از عشق و چه می خواهیم از نفرت چه می دانیم از عالم، چه می دانیم از حسرت چرا باید همه کس را به نا حق مرده پنداریم چرا باید به حال خود همه عالم عقب داریم همه حسرت همه نفرت همه جانی شدیم آخر همه خوی بد و آتش در این دل داده ایم آخر چه می گویی تو در گوشم که اینگونه زبان داری تو می دانی نمی تانی مرا از عشقم به در داری بیا ای عشق جاویدم مرا از این محل بردار به جایی بر مرا آخر که سر را نا دهم بردار |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 8:36 توسط محمد باقر حقی |
|
|
خیال در کوچه ی خیال پرسه می زنی خنده های مرا گریه می شوی
این روح خسته را تیمار می کنی جانم گرفته و بیمار می کنی
بیمار حجر توام ای نازنین دل این درد را فقط درمان تو می کنی
دردم فزون می شود بعد رفتنت گفتی که بعد این یاد دیگر نمی کنی
عهدم فراموشم نشده ای نازنین دل حال آنکه با ناز نگاه زخمم می کنی
گفتم که هرگز فراموشت نا کنم گفتی که یاد مرا دیگر نمی کنی
باشد فراموش کن یاد مرا با این کار سنگ بودن یار می کنی
سنگ بودن در خور معشوق است تو هم معشوقی را یاد می کنی
مجنون بعد یاد تو جنون را گزید تو یاد او دیگر نمی کنی؟
این کن، کار معشوق این کار است که دیگر فکری به حال عاشق نمی کنی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:35 توسط محمد باقر حقی |
|
|
یاد یار باز این دلم یاد
یارم می کند از ندای او نوایی
می کند عاشقانه، مست
مستان می شود سوی یار دل
نوازان می شود می زند هر دم
ندایی از فراق یاد او از پای می
اندازد مرا باز می گویم به
دل یادش مکن باز با باز دلت پرواز کن هر دمش گیرم بغل
تا یک سری او به آرامش رسد
با دیگری هر زمان یاد دیگر من
می کنم می زند فریاد تا
این نی کنم می سوزم و می
سازم با درد فراق نیست گوشی تا شند
فریاد ما این جدائی، این
فراق و نیستی نیستی تا بینی ای
دوست، نیستی نیستم با کس جز
یار خودم گر بمیرم با یاد
یار خودم این خداوند بزرگ
و بی منتها هست با ما تا
ابد، تا منتها انتها و ابتدا،
کس نداند که کجاست ابتدا و انتها
اصل خداست من نمی دانم یک
روز و زمان پیش تو باشم ای
یار جوان من همی رفتم،
رفتم ز پیش تو بمان ای یار
زیبا، بیش هر دم آرام آیم
از یاد تو بعد آن دیوانه و
مستم، بی یاد تو گاه گاه یادی کن
از دل دیوانه ام تا که یابم مٲمن آرامشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:12 توسط محمد باقر حقی |
|
|
تنهایی نشسته ام و به دیواره دلم تکیه داده ام به گوشه ای خزیده ام و گریه سر داده ام دلم گرفته ز این دنیای سیاه و سرد یاد یارم باز به سر داده ام فریاد و فغان می کشم از ماته وجود گویی تمام هستی ام به باد داده ام هر دم به یاد می آورم آن روزگار خوش که گذشت با یاد آن، این به باد داده ام زندگی و هستی و وجودم را با یک پلک یار به باد داده ام ای صبا نشین کنار ما ز سکوت که تو را بار امانت یار داده ام صبا رسان امانت ما به دست دوست که این سخنیست که به یار داده ام من خود می روم از این شهر و این دیار ولی پیام خود به تاریخ شهر داده ام تاریخ نگاشته است شرح حال مرا که چگونه با یک نظر دل به او داده ام چو بگذاشت پا در شهر دل، یار ما همه شهر را به قربانش داده ام این شعر های من لایق او نیست لیکن نور و خون چشم و دل به او داده ام داده ام هر آنچه داشته ام من به یاد او ولی یاد او یک دم به یاد دگر نداده ام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:7 توسط محمد باقر حقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من با کس و نا تنها
من آرام و بی غمها |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
آخرین اخبار انیمیشن روز دنیا کافی شاپ مردان مرده (عشق اول ).(عشق اخر)مرصاد |
|
RSS
|