![]() |
![]() |
|
| به سوی من بیا اگر با من می مانی |
|
سلام دوستان
بعد چند مدت نا امیدی حالا یه نسیم از کوی یار بر دلم ما وزید نمی دونم کاش می شد کاش همه چیز به خیر و خوبی تموم بشه این روزا خیلی دوست دارم باز شعر بنویسم اما نمی دونم چرا این اتفاق رخ نمی ده حس حال هیچ کاری رو ندارم اما خیلی دوست دارم شعر تازه ای به ذهنم برسه دوستان فکر می کنم همه چیز به خیر و خوبی داره پیش می ره کتش همیشه انجوری باشه به امید حق دعا کنین ما رو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:15 توسط محمد باقر حقی |
|
|
سلام دوستای خوبم
چه جالب شده اتفاقات دنیا دیروز نه پری روز بود سه تا از دوتامو که تازه مزدوج شدن رو ساقدوشی کردم جالب آره صبح دانشگاه یکی از دوستام بعد از ظهر فراز دوستم و بعد فراز با پسر خالم حامد که دو سه روزه نامزد کرده یه روز خوب بود برام چون همشون به آرزوشون رسیدن حامد بعد کلی بلاها بالاخره یار زندگیشو پیدا کرد و رفت فراز بعد آیسان (دوست 8 سال قبلش) الان با رویا به آرامش رسید سومی بمونه برا بعد چون سکرت هست دیروز هم شاد بودم هم غمگین آخه منم دلم رو به یکی دادم اما هیچوقت ارزوم به حقیقت تبدیل نشد بی خیال همه یه روز میمیرن و اونجاس که شاید بهش برسم دیگه مثل قبل هم نیسم نمی تونم با کسی به راحتی درد و دل کنم کلاً بغض همیشه توی گلومه دیروز به حامد پسرخالم گفتم که نباید بیشتر از ببینمش همچنین به فراز گفتم این آخرین باره که با شما دوتا می یام بیرون می دونین حاظرم همه چیزم رو بدم تا برا همیشه پیشش باشم دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:11 توسط محمد باقر حقی |
|
|
دیگه وقتش رسیده
وقت این که تنها بمونم همه ی دوستام دارن یکی یکی جفت می شن و وقتی جفت شدن با جفتا میپرن آرمین یکی از دوستام حامد پسر خالم که دیروز نامزد کرد وحید که جشنم گرفت و رفت سر خونه زنگی خودش فراز که الان داره با loveش می گرده فرهاد که بعد ۸سال دوستی با یه دختری می خواد بعد سربازیش رسماْ نامزد کنه دیگه کسی نمونده که باهاش حرف بزنم و درد و دل کنم از کسی که خیلی دوستش دارم و هر روز دارم بهش فکر می کنم الان دیگه می خوام با خدا خلوت کنم و از شیطنت های معشوق که چطور خندید چی گفت چی شنید با خدا بگم شاید یه روزی ما هم به مطلوب دلمون برسیم شاید شما هم برای من دعا کنید دلم گریان لبم پر از غم هجران نمی دانند حال ما کسان خارج از میدان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:0 توسط محمد باقر حقی |
|
|
چند روزیه که کلاْ دیونه شدم
نمی دونم باید چی کار کنم فکر می کنم دیگه برای همیشه باید با خودم خلوت کنم شاید ... شاید این جوری بهتر باشه هم برای خودم و هم برای دوستام دیگه از هیچ چیز و هیچ کس ترس ندارم دیگه از اینکه تنها بمونم ترس ندارم دیگه نمی ترسم به خاطر یکی که برام عزیزترینه و براش شاید نباشم پیش دوستام بی آبرو بشم دیکه آبرو هم برام بی اهمیت شده دیگه کلاْ دنیا برام بی مفهومه الان کلاْ می خوام تو خوابه ابدی باشم شاید... شاید بتونم تو خواب پیشش باشم البته الان پیشمه هر روز می بینمش اما الان فقط یه غریبس دعا کنید بیاد و آفتاب سرزمین تاریکم باشه دعا کنید این بار... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:49 توسط محمد باقر حقی |
|
|
... و عشق عشق من نه بچه بازی بلکه عشقی پاک بود نه هوا بود و هوس بلکه جهانی صاف بود قلب من آینه ی عشق و صفا بود و وفا دل درون آتش عشقت خلیل الله بود عشق تو گرچه دلم سوزاند لیکن بی وفا هر چه دل بی سر پناهی بودنش آزاد بود من سکوت لب به نجوای دگر را نا دهم این سکوت لب همی درمان این بی یار بود من نمی خواهم ز تو درمان این بیمار دل آتش عشق تو در دل عادت و تیمار بود من گزیدم خامشی در این سرای پر صدا گوش دل از هرچه فریاد و فغان در زار بود شب درون خواب می آیی مرا ای سحر نام کاش اکنون این دو چشمانم درون خواب بود نیست حزن من نبودن در کنارت ناز یار درد من از ثقل چشمان پر ایجاز بود از برای عشق تو اینگونه بودن نیست باک گشتن عشقم فراموشت دلم را باک بود هرچه می خواهد دلت با من بگو فریاد کن این دلم با حرف شیرینت مرا فرهاد بود کوه غم با تیشه ی عشقت مرا همراه بود آخرین خانه مرا این بیستون دیوار بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:20 توسط محمد باقر حقی |
|
|
من دوست دارم همیشه یه جایی تموم کنم و از یه جایه دیگه شروع کنم اما وقتی به پشت سرم و به گذشته نگاه می کنم یه جوری می شم اخه می دونین من همیشه در اکنون زندگی می کنم و سعی می کنم همه ی لحظاتم بهترین لحظه هام باشن
من غم و غصه رو به اندازه ی شادی دوست دارم چون مکمل هم ان ما باید یاد بگیریم که همه چیز رو دوست داشته باشیم حتی کلاغ سیاه رو زشت را دوست بدار چون زیبا را همه دوست دارند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:10 توسط محمد باقر حقی |
|
|
سلام دوستان
خواستیم دنیایی از نور برای دل خود بسازیم در حالی که نمی دانستیم دنیای ما نورانیست و این ما بودیم که چشمانمان نور نداشت خواستم و شد نور به درون دل ما تابید و دنیای ما نیز نورانی شد مثل همه ی هستی و باری دیگر انسان دریافت که می تواند با خیال به همه ی دنیا حکومت کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:5 توسط محمد باقر حقی |
|
|
شمس عشق آن زمان که دستهای گرم تو دستان من را لمس کرد دوستت می دارم لبهای تو این خسته دل را لمس کرد بوسه ی چشم خمار تو ز این مجنونِ دل طاقت دل را ببرد و جان و دل تسلیم کرد عاشق لبخند لبهای تو بود عاشق ترین هر زمان خنده ز این لب رفت٬ آن دل ریش کرد با منِ عاشق بخوان آواز این شوریدگی آتش عشق تو روی سرخ دل را زرد کرد خسته جان بودم در این دنیای تاریک و سیاه آن زمان که شمس عشقت سرزمینم نور کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 12:53 توسط محمد باقر حقی |
|
|
گوله. کاغذِ کاهی دوتا بیت عاشقونه روی یک کاغد کاهی یه دونه تنگ شکسته کناره یه مرده ماهی یه دونه صندلی چوبی یه دونه میز فلزی یه دونه شیشه ی مشروب یه دونه ماتیک زرشکی یه دونه اسلحه رو میز یه گولوله تو خشابش یه دونه انگشت مشکوک داره تردید تو فشارش دوتا قطره خون چکیده روی یک پاکت نامه حرفای عاشقی گفته ولیکن نامه بی نامه یه دونه زخم روی یک دست که شده باندپیچی بی چسب یه دونه قاب شکسته که مونده بدونه هیچ عکس عکسه مال یه عروسه که داره دوماد می بوسه شبیه یه دونه روحن که شدن تویه دو پوسته اشکهای سربی رو گونه لرزش دست دیونه داره تردید که می تونه بی نفس بی کس بمونه ناگهان صدای شلیک میکشه سکوت مرده دست مشکوک رو زمینه انگاری جوونه مرده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:41 توسط محمد باقر حقی |
|
|
گذر هوای سرد درونم رخنه کرده رگ جوشان قلبم لخته کرده سیاهی در درون چشم مرده دو چشمانم به سان جوی گشته تنم عریان، لبم بی حرف مانده دو دستانم بدون یار گشته لب تشنه به آب عشق مانده مرا دیگر غم حجرت بکشته غم از در، از دیوار این دل از این پایین به بالا راه رفته چه سود از این همه حرافی من که چشمانش از این چشمم برفته دگر پرواز باید کرد ای دل که در دنیا زمین از دست برفته بکن پرواز، پروازی دل انگیز بکن شادم که رنگ عشق رفته مرا چون بال بگشودم ببینید پر و بالم از این عشقت شکسته ولی پرواز کردن رام می کرد دل بیمار را، از دست رفته |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:42 توسط محمد باقر حقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من با کس و نا تنها
من آرام و بی غمها |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
آخرین اخبار انیمیشن روز دنیا کافی شاپ مردان مرده |
|
RSS
|