![]() |
![]() |
|
| به سوی من بیا اگر با من می مانی |
|
سلام دوستای گلم
وقتی رفتم وبلاگ کافی شاپ مردان مرده که نویسندش فراز سالکه و از دوستای صمیمی و یکی از گاوصندوق اسرار من به حساب میاد یه داستان نوشته که آدم می خواد ماه ها یا سالها زار زار گریه کنه می دونین ما آدم ها داریم به روزمره بودن عادت می کنیم من خودم یادمه که می گفتم همیشه می خوام یه آدم متفاوت باشم می خوام یه چیز دیگه باشیم اما وقتی بزرگ می شی مشکلات بهت از هر طرف هجوم میارن منم الان مثل بچگی های پسره داستان فراز بد جوری با چکش کوبیدم رو انگشتم دردشم خیلی زیاد شده و طاقتم رو بریده حیف که نه مادری تو خونه هست نه دوستی دارم که باهاش حرف بزنم و دلداریم بده و نه تلفنی داریم که به اطلاعات لطفاً ش زنگ بزنم الان فقط دوست دارم توی یه دنیای دیگه باشم و اونجا آواز بخونم اما وقت سفر به اون دنیا برا من نرسیده مشکل اینجاست که این چکش رو خودم دونسته به انگشتم کوبیدم و فکر هم نمی کنم که دیگه انگشتم قابل استفاده باشه می دونم که از انگشتای دیگم می تونم استفاده کنم اما هیچ کدوم مثل این انگشتم نمیشه از درد انگشتم بگذرم درد احساس گناهی که در مورد خودم مرتکب شدم و همه هم منو تنها عامل ضربه ی وارده به انگشتم می دونم و این قضاوت هم کاملاً درسته بیچاره دلم که به همراه انگشتم شکست و خورد شد و من الان هم بدون دل موندم و هم بدون انگشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:49 توسط محمد باقر حقی |
|
|
و جهان زیبا نبود مثل یه رویا نبود و تمام عاشقان مرده ی هجران نبود و برای یک نفس این جهان رها نبود و دقایق ها گذشت عقربه ساکن نبود و خوشی ها رد شدند حسرت غم ها نبود و نوای خوش شعر با قلم سازش نبود و وصال در این سرا آشنا با کس نبود و نهایت آدمی با کسی صادق نبود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:15 توسط محمد باقر حقی |
|
|
سلام دوستان
می دونین این وبلاگ مثال چیه برا من؟ مثل یه کلبه س وسط جنگل تنهاییام که وقتی از آدمهای بیرون جنگل دل آزرده می شم میام اینجا و آتیش شومینه رو روشن می کنم و یه چای قند پهلو درست می کنم و روی یه صندلی لهستانی پشت یه میز چوبی که گوشه و کنارش رو با یه چاقوی زنگ زده خط خطی کردم می شینم و قلم و کاغذ کاهی رو بر می دارم و بدون اینکه بدونم چی می خوام بنویسم شروع به نوشتن یه چیزایی میکنم . بعضی وقتا شعر می شه بعضی وقتا نثر، اما باید بدونین که من نه شاعرم و نه ادعای شاعری می کنم و نه می تونم متن ادبی بنویسم، اینایی هم که دارم می نویسم از خودم نیست وقتی زخم های روزگار سر باز می کنه اینا به جای چرک زخم ازشون بیرون می زنه و حال بعضی از دوستای عزیز رو که نمی دونن درد چیه و چه حسی داره بهم میزنه من همین جا ازشون می خوام که منو ببخشن چون اون دوستان آخر شعر ور شاعری هستن و من حتی به صفرش هم نرسیدم اما از دوستای گلم می خوام که از قید وبند قالب شعری و حتی قالبهای ادبی بیرون بیان و فقط بنویسن چشماتون رو ببندین و بزارین قلبتون به جای سواد ادبیتون کلمات رو روی کاغذ بیارن ببینین چه زیبا می شه من خودم از شعرهایی که گفتم خیلی زیاد خوشم میاد چون حتی همیشه با شعرهام به حس اون موقعم که داشتم شعر می نوشتم بر می گردم و گاهی هم از تشبیهاتم خوشم میاد حالا دوسات هر کی زخم داره بیاد به کلبه کنار ما و یه چایی بخوره و با ما بره تو حس، شعر و شاعری کیلو چنده یا حق دوستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:19 توسط محمد باقر حقی |
|
|
می گن دیازپام و لورازپام و ترامادول جزء مواد آرامش بخش به حساب می یاد و کلی هم آرامش می ده به آدم
می گن اگه مشروبات الکلی مصرف کنی می تونی به آرامش برسی و کلی از افکار خسته کننده ی تو رو بهبود می ده می گن ... می گن ... و "می گن" های زیادی که اصلاْ نمی دونم درست هستن یا نه و اصلاْ هم دوست ندارم امتحانشون کنم آرامش داشتن یعنی چی؟ یعنی مشکل نداشته باشی؟ یعنی پول داشته باشی؟ ماشین داشته باش؟ خونه داشته باشی؟ زن و زندگی داشته باشی؟ اصلا ما چی داشته باشیم که آرامش داشته باشیم؟ یا اصلاْ چی نداشته باشیم تا آرامش بیاد کنارمون؟ از اول هم شنیدیم که می گن: از آدم هر چی رو می گیرن بگیرن الا امیدش رو چون اگه امید کسی رفته باشه و برا زندگی امیدی نداشته باشه اون وقته که خیلی خطرناک میشه اگه امید نداشته باشه زندگی هر چه قدر هم زیبا باشه براش مثل جهنمه و هر روز از خدا می خواد که بمیره شاید اونایی که دست به خود کشی میزنن واقعاْ دیگه امیدی نداشته باشن من خودم نه دوست دارم برم دختربازی نه می تونم تا آخر عمرم سوار یه ماشینی بشم که دوستش دارم نه می تونم خونه ای رو که می خوام بگیرم و نه می تونم با کسی که دوست دارم باشم بالا از اونایی گفتم که دوست دارم بهترین باشن و من می خوام که داشته باشم الان می خوام ببینم چی دارم و چی ندارم که دوست دارم داشته باشم ۱. شغل خوب تا حدودی دارم اما در آمد ندارم از این شغلم پس شغل ندارم ۲. ماشین مورد علاقه مو ندارم اصلا پول ندارم یه رنو در پیت بگیرم جه برسه به ماشین مورد علاقه ۳. خونه که ندارم هیچ اگه چندین و چند سال هم کار کنم نمی تون خونه بگیرم ۴. یه خونواده ی خوب بابا و مامان و خواهرم به همرا دایی و دومادمون و اون کوچولو مهدی رو می گم پسر خواهرم که هنوز به ۴۰ روز نرسیده ۵. مدرک دانشگاهی که بزارم دم کوزه هم ابشم نمی تونم بخورم ۶. دوستای خوب که شاید یکی داشته باشم بقیه همشون به فکر خودشون هستن ۷. خدا که اونو هم به عنوان کسی می بینم که گه گاهی سرکی می زنه اما فقط سرک نه چیز بیشتری ۸. اما این آخری که هم هست هم نیست اگه باشه می تونه کلی کمکم کنه اگه نباشه هم باید تنهایی با خودم و مشکلاتم کلنجار برم این آخری امیدمه اسمش رو نمی گم اما شعر یازدهمین نور برا اونه یک بار بد ازیتش کردم و رفتم اما نمی دونه چرا رفتم و چرا الان اومدم کاش می دونست که اگه می موندم می پوسیدم و چیزی ازم براش نمی موند چون یه چیزی تو دلم بود که باید جوابش رو پیدا می کردم که بدون جواب یک عمر فکر جوابش مثل خوره فکر و روحم رو می خورد اما باید الان بدونه که همه چیز تموم شده اگه اون روز که می رفتم نصف فکرم پیش اون بود الان تمام فکر و روح و ذهنم پیش اونه و الان می تونم برا همیشه و با تما وجود مال اون باشم بین این ۸ مورد فقط مورد ۴ و مورد ۸ هستن که هنوز منو به مرحله ی خودکشی نگزاشتن برسم که مورد ۸ از ۴ هم پر رنگ تره و اگه ۸ از بین بره وارد اون مرحله هم خواهم شد بدون شوخی با خدا و هر کس دیگه ای پس خدا خودت باید جلوی این اتفاق رو بگیری که تو هم اون موقع گناه کار می شی و معصومیتت از بین می ره پس تو هم مواظب باش مواظب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:28 توسط محمد باقر حقی |
|
|
سلام دوستان
و در پاسخ به یه نامه که خیلی خوب بود و مربوط می شد به پست "نامه ای به دوست" آسیه خانم من می دونم که شعر ها و مطالبم عرلجیف هست و کلی هم مخرف گویی کردم دیگه "ز کوزه همان برون تراود که در اوست" همین قدر از دست من بر می یاد البته وبلاگ شما خیلی قشنگ بود اما حیف که زیبایی ظاهری فقط کافی نیست آدم باید زیبایی سیرت هم داشته باشه من الان نه به شما نه به هیچ کس دیگه ای اهمین نمی دم آسیه نمی دونم چی چی حافظا و اگر هم دوستان باز سوال داشتیم من در خدمتم یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:0 توسط محمد باقر حقی |
|
|
سلام
سلام و باز هم سلام نه اصلاْ هم اینجوری نیست که فکر می کننین شما فکر می کنین که من الان خیلی سر فرمم اما بر عکس حس می کنم که تنهایی بهم رسید و من رو دربر گرفت حس می کنم که بهترین چیز تو دنیا همین تنهاییه یکی مگه تنهایی مال خداست اما من می گم....... چند روزه که کلی با این تنهاییم حال می کنم این روزا دوستام هم رفتارشون باهام عوض شده مخصوصاْ یکی چند وقتی هم هست که دیگه حس و حال شعر گفتن ندارم و حس می کنم که آروم آروم دارم به یه بی احساس تبدیل می شم و از موضوع خیلی خوشحالم و دارم فقط با خودم زندگی می کنم شاید بگین که دونه شدم اما..... الان دارم به آهنگ اندی گوش می دم " بی تو دلم خون می شه اگه نیایی تو سینه داغون می شه ..." اندی هم گاهی وقتا حرفای خوبی می زنه راستی شما می دونین چرا زندگی می کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:33 توسط محمد باقر حقی |
|
|
سلام دوستای عزیز
بعد مدتی وقفه باز هم یه پست جدید و این بار داغون تر از قبل
دیروز یه اتفاقی برام افتاد که حتی از فکرش هم می ترسیدم
تا حالا شده که حس کنین دارین زیر یه تریلی 18 چرخ له می شین تا حالا شده که سر پا ایستادین و سرشار از انرژی هستین یه دفه یه چیزی یا یه کسی رو می بینین که تمام انرژی رو ازتون بگیره تا حالا شده حس کننین چه بدین چه پستین و چه قدر نامردین و از این احساس نتونین بیرون بیاین و همش دست و پا می زنین اما مثل باتلاق تو این حستون فرو برین
واقعاً ما آدم ها چه جونورهائی هستیم
از خودم بدم می یاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 11:59 توسط محمد باقر حقی |
|
|
سلام دوستای خوبم
چه جالب شده اتفاقات دنیا دیروز نه پری روز بود سه تا از دوتامو که تازه مزدوج شدن رو ساقدوشی کردم جالب آره صبح دانشگاه یکی از دوستام بعد از ظهر فراز دوستم و بعد فراز با پسر خالم حامد که دو سه روزه نامزد کرده یه روز خوب بود برام چون همشون به آرزوشون رسیدن حامد بعد کلی بلاها بالاخره یار زندگیشو پیدا کرد و رفت فراز بعد آیسان (دوست 8 سال قبلش) الان با رویا به آرامش رسید سومی بمونه برا بعد چون سکرت هست دیروز هم شاد بودم هم غمگین آخه منم دلم رو به یکی دادم اما هیچوقت ارزوم به حقیقت تبدیل نشد بی خیال همه یه روز میمیرن و اونجاس که شاید بهش برسم دیگه مثل قبل هم نیسم نمی تونم با کسی به راحتی درد و دل کنم کلاً بغض همیشه توی گلومه دیروز به حامد پسرخالم گفتم که نباید بیشتر از ببینمش همچنین به فراز گفتم این آخرین باره که با شما دوتا می یام بیرون می دونین حاظرم همه چیزم رو بدم تا برا همیشه پیشش باشم دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:11 توسط محمد باقر حقی |
|
|
دیگه وقتش رسیده
وقت این که تنها بمونم همه ی دوستام دارن یکی یکی جفت می شن و وقتی جفت شدن با جفتا میپرن آرمین یکی از دوستام حامد پسر خالم که دیروز نامزد کرد وحید که جشنم گرفت و رفت سر خونه زنگی خودش فراز که الان داره با loveش می گرده فرهاد که بعد ۸سال دوستی با یه دختری می خواد بعد سربازیش رسماْ نامزد کنه دیگه کسی نمونده که باهاش حرف بزنم و درد و دل کنم منم که به خاطر یه سوال کسی رو که دوست دارم رو دیگه نمی بینم تا ببینیم چه بلایی سرمون میاد الان دیگه می خوام با خدا خلوت کنم شاید یه روزی ما هم به مطلوب دلمون برسیم شاید شما هم برای من دعا کنید دلم گریان لبم پر از غم هجران نمی دانند حال ما کسان خارج از میدان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:0 توسط محمد باقر حقی |
|
|
چند روزیه که کلاْ دیونه شدم
نمی دونم باید چی کار کنم فکر می کنم دیگه برای همیشه باید با خودم خلوت کنم شاید ... شاید این جوری بهتر باشه هم برای خودم و هم برای دوستام دیگه از هیچ چیز و هیچ کس ترس ندارم دیگه از اینکه تنها بمونم ترس ندارم دیگه کلاْ دنیا برام بی مفهومه الان کلاْ می خوام تو خوابه ابدی باشم شاید... دعا کنید بیاد و آفتاب سرزمین تاریکم باشه دعا کنید این بار... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:49 توسط محمد باقر حقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من با کس و نا تنها
من آرام و بی غمها |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
آخرین اخبار انیمیشن روز دنیا کافی شاپ مردان مرده (عشق اول ).(عشق اخر)مرصاد |
|
RSS
|